Tuesday, February 11, 2003

خداحا�ظ

می دونم که خیلی دیر شده . می دونم که خیلی زود تر از اینا باید اینو می نوشتم.در گیر و دار درس و امتحان ، و ات�اقات خوب هیجان انگیز بعد از امتحان غرق بودم . ببخشید که زود تر از این ننوشتم. حقیقت اینه :
اومدم خداخا�ظی کنم . از همه شما که وبلاگ من رو می خوندین ،که هیچ وقت ن�همیدم چرا می خونین.در هر صورت متشکرم.
وبلاگ می تونه چیز خارق العاده ای باشه. می تونه یه جایی باشه برای حر�هایی که هیچ جای دیگه جاشون نیست . یه دنیای کامل که با بقیه به اشتراک می ذاری. یه زندگی ، وبلاگ د�تر خاطرات نیست ، حداقل برای همه نیست ، د�تر خاطراته برای آدمایی مثل ما ، که می خوان خونده بشن ، می خوان شناخته بشن ، تا بتونن بهتر حودشون رو بشناسن.
وبلاگ می نویسی ، حر�اتو می زنی ، خالی می شی ، �کراتو می نویسی ، نطر آدمای دیگه رو می بینی ،و این واقعاً چیزیه که همه عمر شاید دنبالش می گشتم . ولی وبلاگ نتونست برای من خوب باشه . حداقل این وبلاگ . وبلاگی که از روزی که توش شروع به نوشتن کردم ، می دونستم که کسایی می خوننش که هر روز ، به قولی چشممون تو چشم هم می ا�ته. راستشو بخواین هیچ وقت احساس امنیت نکردم. و احساس امنیت ، تنها مزیت وبلاگه به روزنامه نگاری. شاید هیچ وقت اونطوری که باید ، از وبلاگم لذت نبردم. وبلاگ هم شد یه روزمرگی جدید در کنار روزمرگی های قبل. وبلاگ شد حر�هایی برای خالی نبودن عریضه. چون حر�های واقعی م ، پشت دیوارهای قطور ترس و خود سانسوری مد�ون می شد. وبلاگ شد یه ص�حه عادی از بیشمار ص�حات این دنیای WWW... و این مبتذل ترین ات�اقی بود که می تونست بی�ته. هیچ وقت نتونستم حتی برای خودم هم اعترا� کنم که از وبلاگم بدم می آد.جایی که نوشته های مبتذل روز مره مو توش به بقیه عرضه می کردم . و این کار توهین بود. و چاره ای هم نداشتم واقعاً. سخته خیلی که آدم حس کنه این دور و بری ها ، همکلاسیها ، دوستها ، آشناها ، خواهر ها ، برادر ها ، نزدیک ها ، دورها ، همه شون همه چیز رو در باره آدم بدونن. بحث اصلاً اعتماد داشتن و نداشتن نیست ، بحث .... خودم هم درست نمی دونم چیه. �قط می دونم من آدمی نبودم که بتونم ادامه بدم.
آدمها برام سه دسته ان :
دسته اول: نزدیک نزدیک نزدیک نزدیک ، که به طور مطلق هر چی تو دلته بو می شه بهشون بگی . هر چی دلت می خواد . هیچ حجابی معنی نداره . این دسته تعداد اعضاش بین ص�ر و یک متغیره ، ولی همونطور که ممکنه کسی وارد این حریم بشه ، همونطور هم امکان داره که از این حریم خارج شه .

دسته دوم : که یه طی� رو شامل می شه: نزدیک نزدیک - نزدیک -آشنا -دور. این دسته که اکثریت کسایی که وبلاگ من رو می خوندن شامل می شه ، عجیب ترین دسته س. دسته ای که آدمها تو رو می شناسن ، حتی بعضی ها دوست نزدیکن ، خیلی نزدیک حتی ، ولی حجاب ها وجود داره . خجالتها ، ترسها ، آدمهایی که می شناسنت ، ولی اونقدری نزدیک نیستن که بتونی در برابرشون همه پرده ها رو کنار بزنی . کسایی که هر روز چشمتون تو چشم هم می ا�ته ، و در کنار هم زندگی می کنید .

دسته سوم: دور دور دور که حتی اسمم رو هم نمی دونن ، حتی قیا�ه م رو هم ندیدن ، و احتمالاً هیچ وقت هم نخواهند دید ، که براشون واقعاً وجود عینی ندارم ، این دسته که عبارت باشند از اکثریت بسیار قریب به ات�اق مردم دنیا ، "من " رو قضاوت نمی کنن. یه آدم رو قصاوت می کنن. من با اونا برخورد روزمره ندارم ، و می تونم براشون یه آدم باشم. �قط یه آدم . بدون اسم و چهره و جنسیت و ملیت. با اینا خیلی راحتم. این ترس تاریخی که هیچ وقت دلیلش رو ندیدم ولی میبینم که تو گوشت و خون همه مون وجود داره ، ترس از آشکار شدن ، کنار زدن پرده ها ، در باره این آدمها هیچ م�هومی نداره . علتش هم واضحه . در برخورد با این آدمها ، عملاً هیچ پرده و حجابی کنار زده نمی شه. می تونم خصوصی ترین راز هامو به اونا بگم . می تونم از هر چی دلم می هواد با اونا حر� بزنم .چون اونها در عمل چیزی از "من " نخواهند دونست. �قط یک" آدم" ، یکی از میلیاردها آدم روی زمین خواهم بود .. اینه اون جذابیت خیره کننده وبلاگ . حر� بزنی ، هر چی تو دلته رو بریزی بیرون ، و هیچ کس نتونه به خاطر حر�هات باز خواستت کنه . چون کسی که حر�هاتو می خونه ، با اینکه درونی ترین لایه های زندگی تو می شناسه ، هیچ وقت صورتت رو نخواهد دید ، هیچ وقت اسمت رو نخواهد دونست ... اینه اون دنیای جادویی مسحور کننده وبلاگ . اینه اون چیزی که از وبلاگ می خواستم ، و حالا می خوام بهش برسم . اونقدری شجاع نیستم که حر�هامو بلند �ریاد بزنم ( هرچند �کر نمی کنم مسئله �قط شجاعت باشه ) ، و اونقدر هم حر� دارم که حس کنم اگه نگم خ�ه می شم . اینه که تصمیم گر�تم از دنیای روزمره وبلاگ ، وارد دنیای جادویی وبلاگ شم . مثل یه قطره وسط دریا گم شم ، برم زیر آب ، ولی از اون زیر �ریاد بزنم . مثل وقتایی که تو دبستان ، با مقنعه جلو دهنم رو می گر�تم ، و بعد داد می زدم . صدای دادم همه رو کر می کرد ، ولی کسی نمی دید کیه که داره داد میزنه . ( نگید که خیلی ساده می شد پیدام کرد ، اینو خودم هم می دونستم ، در ضمن ، اون موقع �قط ه�ت سالم بود )

الان دارم خداحا�ظی می کنم ، از جایی که به من کمک کرد از کوه بالا برم ، و ببینم که بالای کوه ابره ، حالا می خوام ابرها برن کنار ، و من تصمیم بگیرم ،ابرها رو بزنمد کنار ، و اون بالای بالای کوه ، بدون هیچ ابری که جلوی دیدم رو بگیره ، روشن و آروم همه چیز رو ببینم . و زندگی کنم .
می نویسم ، ولی این بار �قط برای دسته سوم آدمها ، کسایی که صدامو می شنون ، ولی براشون �رق نمی کنه این صدا از کی بیرون اومده باشه .
از همه تون ممنونم که تا حالا به حر�های گوش کردین ، و حر�هاتونو زدین ، از همه تون ممنونم . خداحا�ظ .

Monday, January 13, 2003

دارم بزرگ می شم. اینو با تمام گوشت و پوستم حس می کنم . هر روز که می گذره ، یه جلوه جدید از این بزرگ شدن رو می بینم . می دونم که به قول "..." (تو comment های نوشته قبلی م ) ، شب امتحان وقت این حر�ا و این �کرا نیست ، ولی چه کنم که من همیشه شب امتحان که می شه ، یاد مشکلات ذهنی و مسائل �لس�ی و این جور خرت و پرتای زندگی م می ا�تم .( یادمه دو شب مونده به کنکور ، سه ساعت ونیم داشتم تو د�تر خاطراتم می نوشتم ... )
دارم بزرگ می شم . اینو با تمام وجودم حس می کنم . دارم به سنی می رسم که " مرد گریه نمی کنه ". دارم مرد می شم . دارم بزرگ می شم . دارم کنار می آم با خیلی چیزا . حتی دارم با مسائلی که هیچ وقت نتونسته بودم قبول کنم . حتی "دات " هم برام مهم شده .حتی منتظرش می شم خیلی وقتا . دیگه هم بهش �حش نمی دم .
عجیبه . خیلی همه چیز برام عجیبه . تو ک� زندگی ام . و البته تو حسرتش. دیگه مائده های زمینی نمی خونم . دیگه نمی گم " به بازار ارزشها ر�تن و جز مبلغی اندک با خود نداشتن ... " حقیقت اینه : دارم پایین می آم ، آروم و سبک . مثل اون قطره آب .. که تو هبوط در کویر نوشته بود ... قطره آبی که از یه �واره جدا می شه و با تمام قوا به بالا می ره . هد�ش ، قصدش �قط آزادیه ، رهایی، کمال .. و وقتی که به اوج می رسه ، وقتی که دیگه در بالا ترین نقطه قرار می گیره ، یه د�عه تصمیمش عوض می شه . می آد پایین . از آزادی �رار می کنه .
نمی دونم باید ا�سوس بخورم یا خوشحال باشم . مامان ، این مامان چاق من ، یه روزی عضو تیم بسکتبال دانشگاه بوده . بابا ، که الان انگلیسی هم به زحمت حر� می زینه ، یه روزی �رانسه و آلمانی ترجمه می کرده. یه روز مامان د�تر خاطراتش رو به من داد. د�تر خاطرات بچگی ش .. کی باورش می شه ؟
نمی دونم؛ بچه من هم با دیدن شعرام تعجب می کنه ؟ بچه من هم باورش نمی شه که من یه زمانی دروازه بان هند بال بودم . بچه من هم ممکنه باور نکنه که یه روزی �رانسه م خیلی خوب بوده ، یه روزی س�الگری می کردم ، و روزگاری سه تار می زدم ... نمی خوام .و می ترسم ، و حتی دیگه ا�سوس هم نمی خورم . نمی دونم چرا این بلا داره سرم می آد . اینقدر روز مره ، اینقدر عادی .

درد ما را نیست درمان الغیاث ...
هجر ما را نیست پایان الغیاث ..

p.s: چقدر از این شعر تو مشاعره برای به مچل انداختن حری� است�اده کرده یم .. برامون این شعر �قط "ث" بود ، "ث " سه نقطه ش...

Sunday, January 12, 2003

بعد از چهار ساعت امتحان دادن ، نشسته م تو سایت دانشکده و دارم وبلاگ می نویسم . خوشبختانه وبلاگ نوشتن ، هنوز در �هرست کار های ممنوعه در سایت دانشکده مکانیک در نیومده .
(بوی الکل بد جوری همه جا رو گر�ته . �کر کنم یه شیشه الکل شکسته . همیشه یکی از دلخوشی هام این بوده که درسته که مانتو هام عموماً روشون لکه های روغن موتور پیدا می شه ، و دستام هر بار که از کارگاه می آم تا به ه�ته بوی واسکازین می ده ، ولی از این بوی وحشتناک که آدم رو یاد مطب آمپول زنی می نداره حداقل خبری نیست . )
امروز دو تا امتحان داشتم . دینامیک ماشین ؛ و آموزش مهارتهای زندگی و تنظیم خانواده . هیچ کدوم رو خوب ندادم . می دونم که با این کار vioe ی بیچاره خیلی ازم نا امید می شه ، ولی من سعی کردم ( سعی کردم که سعی م رو بکنم )
از بابت دینامیک ماشین واقعاً متأس�م . دینامیک ماشین یکی از قشنگترین درسهایی بود که تا حالا داشتم ، و واقعاً -نمی گم کلاسش، ولی لااقل مباحثش) خیلی هیجان انگیز بود . دلم می خواست خوب یاد بگیرم دینامیک ماشین رو ....
حس خیلی بدی دارم . گرسنه م و هنوز ناهار نخوردم ، بوی الکل داره دیوونه م می کنه ، و از بابت دینامیک ماشین ...
I really feel sorry ....
-------------------------------------------------------
تو این یه ه�ته ای که من ننوشتم ، یه بحث عجیب و داغی بین سیب زمینی و چکاوک در گر�ته بود . برام جالب بود ویه کم عجیب این بحث. ( قبل از هر چیزی بگم که مسلماً هیچ قصد توهینی به هیچ کدوم از این دو ن�ر، که یکی شون یه دوست عزیزه برام ، و اون یکی رو نمی شناسم ندارم )
می دونین بچه ها ، یه کم حر� اول چکاوک خیلی برام عجیب بود . کسی که منو نمی شناسه ( شاید هم می شناسه ، شاید هم خیلی نزدیکه به من ، ولی) مسئله اینجاست که هیچ وقت نمی تونه راجه به درون من قضاوت کنه . نمی تونه ، اینو با جرأت می گم و تا ابد هم سر این حر�م هستم ، که هیچ کس ، هیچ کس هیچ کس در هیچ شرایطی نمی تونه راجع به احساس بقیه قضاوت کنه . اون هم این نوع قضاوت ، راجع به چیزی به مجهولی عشق .
یادمه اولین بار نازنین بود که به من گ�ت " این عشق نیست " . اون روز اونقدر از این حر� بدم اومد که حتی نتونستم چیزی بگم . چطور یه ن�ر می تونه بگه یه ن�ر دیگه عاشق هست یا نه . کی می دونه عشق چیه ؟جناب نیچه ، یا حضرت حا�ظ ؟ کی می تونه تعری�ی برای عشق داشته باشه ، خارج از وجود خودش ؟ عشق یعنی حسی که تعری�ی نداره ، حسی که هیچ کس ، هیچ چیز نمی تونه معیاری بده برای مقایسه ش : من عاشق تر از تو هستم . عشق من عمیق تر از توست .. مسخره تر از این جمله ها چیزی وجود داره ؟ عشق اصولاً به نظر من یه کمیت ص�ر و یکی می آد . یا هست ، یا نیست . پسوند "تر" یا " ترین " هیچ وقت نمی تونه بهش بچسبه . کی توی قلب یکی دیگه رو دیده که بتونه قضاوت کنه ؟
هر کسی ، در یه لحظه خاص ، می تونه بگه "عاشقم .. " یا " عاشق نیستم . درسته که کلمه ای به نام " عشق " ، اونقدر تو از صبح تا شب تو گوش ما خونده شده که شاید از این ل�ظ دیگه بدمون بیاد . اونقدر تو این سریال آبگوشتی های تلویزیون داد زدن "آی عشق داریم ، بدو ببر ، عشق به شرط چاقو .... " که دیگه از این کلمه جر یه کلیشه تهوع آور تو ذهن هیچ کدوم از ما چیزی نمونده . ولی م�هومش چی ؟ کدوم ما می تونیم بگیم که هد� زندگی مون چیزی به غیر از "عشق " ه ؟
(ببخشید ، به علت گرسنگی شدید و بوی غیر قابل تحمل الکل، دیگه نمی تونم اینجا بمونم ، بقیه بحث رو تو خونه ادامه می دم )

Monday, January 06, 2003




Oceans apart… day after day ..
And I slowly go insane …

"... accept the things you cannot change,
the courage to change the things you can,
and the wisdom to know the difference."


What a distance, what a difference, what a pain, what a sorrow …


که عشق آسان نمود اول ولی ...

Friday, January 03, 2003

S'il sufisait qu'on s'aime..
دوست داشتن کا�ی نیست.
محبت کا�ی نیست.
ناز و نوازش کا�ی نیست.
گل لای کتاب خشک کردن کا�ی نیست.
منتظر موندن کا�ی نیست.
نقشه کشیدن کا�ی نیست.
سورپریز کردن کا�ی نیست.
سعی کردن کا�ی نیست.
حر� زدن کا�ی نیست.
�کر کردن کا�ی نیست.
تغییر کردن کا�ی نیست.
بزرگ شدن کا�ی نیست.
شخصیت من کا�ی نیست .
عشق من کا�ی نیست .
S'il sufisait qu'on s'aime,
S'il sufisait d'aimer,
جواب اینه :
Il ne sufit pas ..jamais;
کا�ی نیست. هرگز کا�ی نیست .

Tuesday, December 31, 2002




Je le sens
Je le sais
Quand t'as mal a l'autre bout de la terre
Quand tu pleures pendent des heures
Sur mon coeur je pourrais hurler
Le jourer meme si je ne vois rien
D'ou je suis,
Je sens ton chagrin ...

Quand je me vois,
Sens tes mains,
Sens tes bras,
Je ne peux plus respirer ..
et J'entends si souvent le chant du vent,
Qui viens pour me ramener
Vers tes lendes .. Sous ton ciel ...

Lara-Fabian

Sunday, December 29, 2002

بد جوری تب دارم. هر کاری هم می کنم قطع نمی شه . این واقعاً منص�انه نیست . اون هم وقتی �قط 10 روز مونده به امتحانا ، و من خروار خروار درس نحونده و پروژه انجام نشده دارم . من دلم نمی خواد مریض بشم اینقدر . واقعاً دارم عصبانی می شم دیگه . دیگه حالم داره از آب پرتقال و شیر داغ و آموکسی سیلین به هم می خوره . اونوقت مردم می گن چرا زمستون رو دوست نداری. �صل به این قشنگی .
**************
p.s: اصلاً دلم نمی خواد چرت و پرت های روزمره تو وبلاگم بنویسم . واقعاً متاس�م که الان حال جسمی م اونقدری خوب نیست که بتونم درست بنویسم .
p.s2:چقدر درس دارم !

Monday, December 23, 2002

من و CATIA و ترمودینامیک و بی قراری یه شب بلند زمستونی ...
..
تو دانشکده ، تو خونه ، پای کامپیوتر ، تو کلاس زبان ، میدون ونک ، میدون تجریش ، وقتی تل�ن حر� می زنم یا وقتی وبلاگ می خونم .. یه چیزی کمه ، یه چیزی نیست ، دلم یه چیزی می خواد .. چیزی که نیست ..
حس عجیبی دارم ، احساس می کنم یه چیزی توی منه ، که داره آروم تکون می خوره ، آروم بزرگ می شه ، یه بی قراری ، یه انتظار ، یه غم همیشگی ، یه تنهایی پایدار .

Saturday, December 21, 2002

ص�حه 12 تا وبلاگ زیر دستم بازه ، بعلاوه ص�حه پروژه علم مواد ، بعلاوه ص�حه پیش ثبت نام ترم آینده دانشگاه ، بعلاوه ص�حه CATIA ( باحال ترین نرم ا�زار طراحی مهندسی که می تونین نصورش رو بکنین ).
باید جزوه طراحی 2 رو کامل کنم ، و مثالهای ترمودینامیک رو حل کنم ، پروژه علم مواد رو انجام بدم ، باید وبلاگ بنویسم ، باید بخونم ،باید برای مریم e-mail بزنم ، و بهش بگم که چقدر دلم براش تنگ شده ، باید تا �ردا برنامه واحد های ترم آینده مو مرتب کنم، باید به شانای تل�ن کنم ، و برای نسیم کادو تولد بخرم ، برای سروش جوان باید یادداشت بنویسم ، و �ردا هم باید به �کر �روش آراد باشم (شماره جدید آراد در اومد !)و هون وقت ، الان شب یلداس ، و می دونم که چقدر بابا دلش می خواد کنارش بشینم ... می دونم که بابا چقدر از کامپیوتر متن�ره ، کامپیوتری که بچه هاشو ازش گر�ته ، چقدر کار دارم ...
-------
نوستالژی ، یه حس خیلی عجیب ، حس عجیبی که نمی شه �همیدش ، حس یه آهنگ ، حس یه تصویر خیالی ، از یه ساحل آ�تابی زنده ، و یه ماشین هوندا سیویک آبی توی یه جاده ،.. حس صدای خسته سر�ه مامان ، دیدن بابا که با یه نگاه عمیق ، به من نگاه می کنه ، به من هندونه شب یلدا تعار� می کنه ، به من که با صدای بلند پای تل�ن می خندم ،به من که وقت ندارم پیشش بشینم ، باید برم وبلاگ بخونم ، وقت ندارم.. به من که ن�همیدم هیچ وقت که جاده های آذربایجان چقدر می تونه سرد باشه .. به من که بعضی وقتا وقتی یه ن�رتل�ن میزنه و می پرسه بابات کجاس ، می گم نمی دونم ، و حتی نمی دونم که اون تو اتاقش داره روزنامه می خونه ، یا داره رو نقشه های �رش های عزیزش کار می کنه ،یا حمومه ، شاید هم اصلاً خونه نباشه ، ر�ته باشه دنبال مامان ، یا شاید تبریز باشه ، یا ارومیه ، یا حتی اص�هان . بابا که داره تو این س�رها آروم آروم پیر می شه، بابا که الان همه موهاش خاکستری شده ، بابا که داره تو این س�رها دنبال خودش می گرده ، لا به لای این نقش های بته جقه ، این لاله عباسی ها ، این اسلیمی ها ، بین این با�نده های روستایی ،بین خامه ها و تار و پودهای رنگی ، تو گردنه های بر�ی آذربایجان ، و چقدر تنهاس .. و چه تنهایی پایداریه ، تنهایی یه مرد پنجاه و هشت ساله با موهای خاکستری ، میون یه دنیا ، یه دنیای قدیمی که سالهاست خواسته کش�ش کنه ، ماهی تنهایی که دچار آبی یه دریای بی کرانه .... تنهایی ای که شاید �قط من بتونم از بین ببرمش ، تنهایی پایدار یک پدر .
چقدر �اصله س بین ما .. چقدر �اصله س . و شاید من هیچ وقت �رصت نکنم بهش بگم که چقدر دوسش دارم . جمله ای که هیچ وقت نتونستم به زبون بیارم.
-----
می خواستم برم پیشش بشینم ، باهاش حر� بزنم . به اون اجازه بدم که باهام حر� بزنه ، مثل اهالی دو دنیای مت�اوت ، می خواستم برم پیشش ، و کنارش هندونه بخورم ، می خواستم بهش بگم که هر چند خیلی ازم دوره ، دوسش دارم ، بینهایت دوسش دارم .. می خواستم ...
باز هم دیر شده بود ، بابا خوابیده .
�ردا صبح زود بیدار می شم ، وقتی می خواد بره قدم بزنه ، من هم باهاش می رم .. تا هرجا که بخواد بره ، هر �در هم که هوا سرد باشه می رم ،
کاش جرئت داشته باشیم احساس مون رو نشون بدیم ...

Wednesday, December 18, 2002

دو روز تب چهل درجه ، لرز ، در یک روز دو تا امتحان ، پایان ترم اتو مکانیک + میان ترم معار� ، گلو درد ، بی خوابی ، ضع� ، �شار خون خیلی پایین ،شنبه امتحان سیالات ، و گاز خونه که قطع شده ،و حسرت یه لیوان شیر داغ روی دل من گذاشته .و یه آسمون خاکستری سرد ، با گرد بر� تو هوا ...
وضعم خیلی درام بود . دلم کلی برای خودم سوخت .