Tuesday, December 31, 2002




Je le sens
Je le sais
Quand t'as mal a l'autre bout de la terre
Quand tu pleures pendent des heures
Sur mon coeur je pourrais hurler
Le jourer meme si je ne vois rien
D'ou je suis,
Je sens ton chagrin ...

Quand je me vois,
Sens tes mains,
Sens tes bras,
Je ne peux plus respirer ..
et J'entends si souvent le chant du vent,
Qui viens pour me ramener
Vers tes lendes .. Sous ton ciel ...

Lara-Fabian

Sunday, December 29, 2002

بد جوری تب دارم. هر کاری هم می کنم قطع نمی شه . این واقعاً منص�انه نیست . اون هم وقتی �قط 10 روز مونده به امتحانا ، و من خروار خروار درس نحونده و پروژه انجام نشده دارم . من دلم نمی خواد مریض بشم اینقدر . واقعاً دارم عصبانی می شم دیگه . دیگه حالم داره از آب پرتقال و شیر داغ و آموکسی سیلین به هم می خوره . اونوقت مردم می گن چرا زمستون رو دوست نداری. �صل به این قشنگی .
**************
p.s: اصلاً دلم نمی خواد چرت و پرت های روزمره تو وبلاگم بنویسم . واقعاً متاس�م که الان حال جسمی م اونقدری خوب نیست که بتونم درست بنویسم .
p.s2:چقدر درس دارم !

Monday, December 23, 2002

من و CATIA و ترمودینامیک و بی قراری یه شب بلند زمستونی ...
..
تو دانشکده ، تو خونه ، پای کامپیوتر ، تو کلاس زبان ، میدون ونک ، میدون تجریش ، وقتی تل�ن حر� می زنم یا وقتی وبلاگ می خونم .. یه چیزی کمه ، یه چیزی نیست ، دلم یه چیزی می خواد .. چیزی که نیست ..
حس عجیبی دارم ، احساس می کنم یه چیزی توی منه ، که داره آروم تکون می خوره ، آروم بزرگ می شه ، یه بی قراری ، یه انتظار ، یه غم همیشگی ، یه تنهایی پایدار .

Saturday, December 21, 2002

ص�حه 12 تا وبلاگ زیر دستم بازه ، بعلاوه ص�حه پروژه علم مواد ، بعلاوه ص�حه پیش ثبت نام ترم آینده دانشگاه ، بعلاوه ص�حه CATIA ( باحال ترین نرم ا�زار طراحی مهندسی که می تونین نصورش رو بکنین ).
باید جزوه طراحی 2 رو کامل کنم ، و مثالهای ترمودینامیک رو حل کنم ، پروژه علم مواد رو انجام بدم ، باید وبلاگ بنویسم ، باید بخونم ،باید برای مریم e-mail بزنم ، و بهش بگم که چقدر دلم براش تنگ شده ، باید تا �ردا برنامه واحد های ترم آینده مو مرتب کنم، باید به شانای تل�ن کنم ، و برای نسیم کادو تولد بخرم ، برای سروش جوان باید یادداشت بنویسم ، و �ردا هم باید به �کر �روش آراد باشم (شماره جدید آراد در اومد !)و هون وقت ، الان شب یلداس ، و می دونم که چقدر بابا دلش می خواد کنارش بشینم ... می دونم که بابا چقدر از کامپیوتر متن�ره ، کامپیوتری که بچه هاشو ازش گر�ته ، چقدر کار دارم ...
-------
نوستالژی ، یه حس خیلی عجیب ، حس عجیبی که نمی شه �همیدش ، حس یه آهنگ ، حس یه تصویر خیالی ، از یه ساحل آ�تابی زنده ، و یه ماشین هوندا سیویک آبی توی یه جاده ،.. حس صدای خسته سر�ه مامان ، دیدن بابا که با یه نگاه عمیق ، به من نگاه می کنه ، به من هندونه شب یلدا تعار� می کنه ، به من که با صدای بلند پای تل�ن می خندم ،به من که وقت ندارم پیشش بشینم ، باید برم وبلاگ بخونم ، وقت ندارم.. به من که ن�همیدم هیچ وقت که جاده های آذربایجان چقدر می تونه سرد باشه .. به من که بعضی وقتا وقتی یه ن�رتل�ن میزنه و می پرسه بابات کجاس ، می گم نمی دونم ، و حتی نمی دونم که اون تو اتاقش داره روزنامه می خونه ، یا داره رو نقشه های �رش های عزیزش کار می کنه ،یا حمومه ، شاید هم اصلاً خونه نباشه ، ر�ته باشه دنبال مامان ، یا شاید تبریز باشه ، یا ارومیه ، یا حتی اص�هان . بابا که داره تو این س�رها آروم آروم پیر می شه، بابا که الان همه موهاش خاکستری شده ، بابا که داره تو این س�رها دنبال خودش می گرده ، لا به لای این نقش های بته جقه ، این لاله عباسی ها ، این اسلیمی ها ، بین این با�نده های روستایی ،بین خامه ها و تار و پودهای رنگی ، تو گردنه های بر�ی آذربایجان ، و چقدر تنهاس .. و چه تنهایی پایداریه ، تنهایی یه مرد پنجاه و هشت ساله با موهای خاکستری ، میون یه دنیا ، یه دنیای قدیمی که سالهاست خواسته کش�ش کنه ، ماهی تنهایی که دچار آبی یه دریای بی کرانه .... تنهایی ای که شاید �قط من بتونم از بین ببرمش ، تنهایی پایدار یک پدر .
چقدر �اصله س بین ما .. چقدر �اصله س . و شاید من هیچ وقت �رصت نکنم بهش بگم که چقدر دوسش دارم . جمله ای که هیچ وقت نتونستم به زبون بیارم.
-----
می خواستم برم پیشش بشینم ، باهاش حر� بزنم . به اون اجازه بدم که باهام حر� بزنه ، مثل اهالی دو دنیای مت�اوت ، می خواستم برم پیشش ، و کنارش هندونه بخورم ، می خواستم بهش بگم که هر چند خیلی ازم دوره ، دوسش دارم ، بینهایت دوسش دارم .. می خواستم ...
باز هم دیر شده بود ، بابا خوابیده .
�ردا صبح زود بیدار می شم ، وقتی می خواد بره قدم بزنه ، من هم باهاش می رم .. تا هرجا که بخواد بره ، هر �در هم که هوا سرد باشه می رم ،
کاش جرئت داشته باشیم احساس مون رو نشون بدیم ...

Wednesday, December 18, 2002

دو روز تب چهل درجه ، لرز ، در یک روز دو تا امتحان ، پایان ترم اتو مکانیک + میان ترم معار� ، گلو درد ، بی خوابی ، ضع� ، �شار خون خیلی پایین ،شنبه امتحان سیالات ، و گاز خونه که قطع شده ،و حسرت یه لیوان شیر داغ روی دل من گذاشته .و یه آسمون خاکستری سرد ، با گرد بر� تو هوا ...
وضعم خیلی درام بود . دلم کلی برای خودم سوخت .

Friday, December 13, 2002

این شعرو یه ن�ر برام �رستاده بود . یه خانومه ، روز قبل از مرگش نوشته . من هم که نمی دونم �ردا چی پیش می آد



When tomorrow starts without me
And I'm not there to see,
If the sun should rise and find your eyes
All filled with tears for me;

I wish so much you wouldn't cry
The way you did today,
While thinking of the many things,
We didn't get to say.

I know how much you love me,
As much as I love you,
And each time that you think of me,
I know you'll miss me too;

But when tomorrow starts without me,
Please try to understand,
That an angel came and called my name,
And took me by the hand,

And said my place was ready,
In heaven far above,
And that I'd have to leave behind
All those I dearly love.

But as I turned to walk away,
A tear fell from my eye
For all my life, I'd always thought,
I didn't want to die.

I had so much to live for,
So much left yet to do,
It seemed almost impossible,
That I was leaving you.

I thought of all the yesterdays,
The good ones and the bad,
I thought of all the love we shared,
And all the fun we had.

If I could relive yesterday,
Just even for a while,
I'd say good-bye and kiss you
And maybe see you smile.

But then I fully realized,
That this could never be,
For emptiness and memories,
Would take the place of me.

And when I thought of worldly things,
I might miss come tomorrow,
I thought of you, and when I did,
My heart was filled with sorrow.

But when I walked through Heaven's gates,
I felt so much at home.
When God looked down and smiled at me,
From His great golden throne,

He said, "This is eternity,
And all I've promised you.
Today your life on earth is past,
But here life starts anew.

"I promise no tomorrow,
But today will always last,
And since each day's the same way
There's no longing for the past.
"You have been so faithful,

So trusting and so true.
Though there were times
You did some things
You knew you shouldn't do.

"But you have been forgiven
And now at last you're free.
So won't you come and take my hand
And share my life with me."

So when tomorrow starts without me,
Don't think we're far apart,
For every time you think of me,
I'm right here, in your heart.


Thursday, December 12, 2002

دارم آهنگ Where did you sleep last night نیروانا رو گوش می دم . و توی سرم پر از �کره . یاد این آهنگ و روزهایی که با لادن بودم .. و اون هیچ وقت با من نبود.
شاید این یه کابوس باشه. یه کابوس پوچی . مثل بعضی از صحنه های تئاتر های �رانسوی . پر از پوچی . absurd .. absurd .
من حس تعلیق می کنم. حس معلق بودن . "میون موندن و ر�تن ، میون مرگ و حیات... "
It's a deeper kind of slumber .. . و شبی که این آهنگ رو شنیدم . سرد ترین و غمگین ترین شب زندگی م . وقتی که با تمام وجودم ناتوانی م رو حس می کردم. بی پناهی م رو . سر گردونی رو ، و تنهایی رو .
به روزهای زندگی م �کر می کنم. به چیزی که دارم می شم . به چیزی که می خواستم بشم. به دردهایی که کشیدم و خواهم کشید. به لذت هایی که بردم و خواهم برد. به اشکهایی که ریختم و خواهم ریخت . به تنهایی که داشتم و خواهم داشت ، همیشه خواهم داشت ..
شاید این یه درس بود، یه مرحله از زندگی م . شاید دارم بزرگ می شم. شاید دارم پناهگاهی رو که �کر می کردم به دست آوردم رو از دست می دم . شاید باز هم تنها باشم . برای همیشه. شاید تنهایی واقعاً " ص�ت بارز وضعیت انسانی باشه " .
چهار سالم بود. از بین همه بچه ها ، من �قط با مونا بازی می کردم. 4 سال از من بزرگتر بود، ولی تنها کسی بود که به قواعدی که من وضع می کردم احترام می داشت. تنها کسی بود که می �همید همه از یک جهت دوچرخه سواری کنن یعنی چی . .با هم برنامه ریزی کرده بودیم برای همه عمرمون . تنها کسی بود که داستانهامو براش می خوندم.بهترین دوستم بود. یه روز گ�ت که می خواد یه راز به من بگه. و من نباید در هیچ شرایطی اون راز رو به کسی بگم. گ�ت که دارن از ایران میرن.سوئد. .. همه بودن . مامان و بابای مونا ، مامان و بابای من ، مونا ، و من ... همه داشتن خداحا�ظی می کردن. روبوسی می کردن و قربون هم می ر�تن . مونا اومد کنار من . و گ�ت خدا�ظ ، من دارم می رم.گ�تم خداحا�ط ..اومد بغلم کرد. ولش نکردم محکم نگهش داشتم. اونقدری که مامان و بابام مجبور شدن به زور دستامو از دور مونا باز کنن. مونا ر�ت. . ومن چیزهای جدیدی رو تجربه کردم. "آخرین نگاه " رو تجربه کردم . " آخرین " لحظه با هم بودن " رو تجربه کردم . "خداحا�ظی " رو تجربه کردم. و " دیگه هم رو ندیدن " رو .. و من بزرگ شدم.
تنهایی ص�ت بارز وضعیت انسانی است. باید بزرگ بشیم . باید بزرگ بشم. و باید مرحله ها ی بزرگ شدن رو طی کنم.باید تجربه کنم. تجربه های دردناک و شکننده. مثل تجربه خداحا�طی ، برای یک بچه چهار ساله.
****

Saturday, December 07, 2002

سرعت A نسبت به B بعلاوه سرعت B برابر است با سرعت A که از محل قطب کثیر الاضلاع سرعت باید در امتداد عمود بر لینک OA و در جهت سرعت زاویه ای w2 رسم شود .... :امتحان دینامیک ماشین دارم :(
-------
یه دوست قدیمی تو وبلاگش یه "آدم " نوشته بود، به یاد من. خیلی هوس کردم . همیشه دلم می خواست مجموعه "آدم" ها رو یه جا جمع کنم. شاید اینجا جاش باشه. به عنوان توضیح اولیه باید بگم که این "آدم" ها، تو سالهای آخر دبیرستان و اوایل دانشگاه نوشته شدن. یادمه یه بار وقتی سوم دبیرستان بودم، تصمیم گر�تم دیگه "آدم" ها رو تموم کنم. همون روز یه موخره نوشتم برای" آدم" ها. ولی دست من نبود . "آدم " می خواست نوشته بشه، و من مجبور بودم بنویسمش. الان خیلی وقته که دیگه " آدم" ننوشتم."قورباغه" نوشتم و "کرم" و" درخت "و .. ولی "آدم" همیشه تو قلب من زنده س. "آدم " عزیزم که همیشه، آخر هر قطعه به طرز دردناکی می میره. و �قط من می دونم که چرا باید بمیره." آدم " .. "آدم" عزیزم.
ولی می خوام قبل از آدم، قصه قورباغه رو براتون بگم.

قورباغه
یک قورباغه بود. یک قورباغه خیلی زشت که توی یک مرداب زندگی می کرد. یک قورباغه زشت کوچک کثی�. و قورباغه در مرداب تنها بود . چون هیچ کس یک قورباغه زشت را دوست ندارد. و قورباغه این را می دانست .قورباغه از کثی�ی بدش می آمد. از زشتی بدش می آمد. از کوچکی ، از مرداب؛ قورباغه از قورباغگی بدش می آمد.
قورباغه عاشق شد. یک شب ماه را در آسمان دید و عاشق شد. قورباغه عاشق ماه شد. شی�ته ماه، مجذوب ماه. هر شب کنار مرداب برای ماه قور قور می کرد. و این صدای عاشقانه ن�رت انگیز بود. ناهنجار و زشت. و قورباغه این را می �همید. و از وقتی �همید، دیگر آواز نخواند. قورباغه برای همیشه ساکت شد. چون قورباغه از ناهنجاری و زشتی بدش می آمد .
قورباغه ساکت عاشق، زیر نور ماه ، آرام با خودش �کر می کرد. قورباغه تنها. و این ا�کار چقدر حقیر و احمقانه بود . و قورباغه این را می �همید. پس دیگر �کر نکرد. چون از حقارت و حماقت بدش می آمد.
قورباغه ساکت عاشق ، دیگر �قط دو چیز بود. یک قورباغه، و یک عاشق. و قورباغه بودن ن�رت انگیز است . پس دیگر قورباغه هم نبود. �قط عاشق بود. عاشق عاشق عاشق. و چه عشق حقیر و بی اساسی است، عشق یک قورباغه به ماه. و قورباغه ای که دیگر قورباغه نبود، ساکت و عاشق ، از حقارت بدش می آمد. از بی اساسی متن�ر بود.
... و دیگر هیچ چیز نبود. یک ماه و یک مرداب، و چیزی که دیگر هیچ چیز نبود.
و ماه همچنان در دست نیا�تنی ترین گوشه آسمان می درخشید.

Friday, December 06, 2002

الان دقیقاً یک ه�ته س که چیزی ننوشتم. اونقدر غرق �کر و کار و درس و ت�ریح و امتحان و حر� زدن با مردم و .... بودم که اصلا ن�همیدم چه جوری گذشت.
ه�ته خوبی بود. خیلی خوب. خیلی چیزا توش یاد گر�تم، و با خیلیا حر� زدم،خیلی زندگی کردم. :)
بازگشت ...
- سارا ، چرا اینقدر از ما دور شدی ؟
تکون خوردم قشنگ، وقتی این جمله رو شنیدم. اصلاً انتظارش رو نداشتم. �کر می کردم من کامل طرد شدم،
خیلی احساس خوشبختی می کردم از اینکه باهاش حر� می زدم. از اینکه می دیدم که من هنوز هم وجود دارم ، دیده می شم. از اینکه بعد از دو سال، اومد سراغم، از اینکه برای اولین بار توی زندگی م کسی با من حر� زده بود،قبل اینکه من حر� رو شروع کنم، یه ن�ر اومده بود سراغم،قبل اینکه من برم سراغش. این بار، این من نبودم که وظی�ه داشتم یه دوستی خاک گر�ته رو گردگیری کنم،اومده بود ببینه چی شدم، تجربه خیلی بزرگی بود ، و چقدر لذت بخش. نمی دونم می تونه ب�همه چقدر خوشحالم کرده یا نه.
گ�ت بیا، من هستم، بیا با من حر� بزن . حر�اتو می شنوم، می خوام بشنوم . نمی دونستم چی بگم، باورم نمی شد. یه ن�ر می خواست من حر� بزنم، من بودم اینبار که یه ن�ر ازم دعوت می کرد به دوستی، به حر� زدن .. چقدر عالی ...
بر می گردم، می آم پیشتون، حر�اتونو می شنوم، باهاتون حر� می زنم. و همه کنار هم این حس �وق العاده رو تجربه می کنیم. متشکرم. ازت متشکرم د�رّین.